کسی از کوچه ها رد شد که دارد عطر و بویت را


کسی از کوچه ها رد شد که دارد عطر و بویت را
نشانم می دهد باد پریشان سمت و سویت را

همین کافیست اینکه باشی و بعد گپ و چایی
دو دستت را بگیرم من ، و با لبخند رویت را

تو آن پیغمبری هستی که با اعجاز می آید
بکش دستی به موهاتو در آور گیره مویت را

من و او هر دو عاشق ، او اگر آری،چرا من نه ؟
به آتش میکشانم آخرش ببر پتویت را

نه اینکه مرد آن باشم جنون گل میکند گاهی
به رسم شیر و آهو گاه می خواهم گلویت را

گمانم آن زمانی که تماشا میکنی خود را
در آیینه ، خودت عاشق شوی گهگاه اویت را

شبیه معبدی هستی پر از گنجینه ی زیبا
که میخواهد ببیند هر کسی یکبار تویت را

کسی جز من سزاوار نگاه مهربانت نیست
به دنبال چه می گردی رها کن جستجویت را

درون سینه ام زخمیست کاری، آه کاری کن
که جراحان بیاموزند ، ترفند رفویت را

"نخواهی خاطرم راهم((من از یادت نمی کاهم))
درون سینه دارم تا همیشه آرزویت را

 

این روزها تنهاییم را ساده منگر!

این روزها، تنهاییم را ساده منگر
دور از تو این شیداییم را ساده منگر

در سینه ام فواره از غم می تراود
این سینه سوداییم را ساده منگر

داراییم چندی غزل، یک بغض شعرست
این شعرها، داراییم را ساده منگر

قبلا فقط چایی رفیق هر شبم بود
سیگار بعد از چاییم را ساده منگر

حتی خدا، حتی خدا تنهای تنهاست
این باور یکتاییم را ساده منگر

فرهاد اگر مجنون نبود عاشق نمی شد
شیرین من لیلاییم را ساده منگر

گفتی برو رفتم. . .ولی، تنها نماندی
تنها منم، تنهاییم را ساده منگر!


برای از تو سرودن  هوا مناسب نیست

براي از تو سرودن هوا مناسب نيست
در آن هوا كه نباشي تو، شعر جالب نيست

قسم به هرچه غزل چون به كفر مي كشدم
و كفر تازه ي من معتقد به قالب نيست

تمام شاعريم را بگو كه حد نزنند
كه حد شرع به ديوانه هيچ واجب نيست!

مرا به دست تو تبعيد مي كنند اما
اگر تو همسفرم باشي از عجايب نيست

فرار فرصت خوب قدم زدن با توست
قبول كن به خدا هيچ كس مراقب نيست

جزيره منتظر يك عروس و داماد است
و غير ما دو نفر را جزيره طالب نيست

ببين مرا به كجاها كشانده اي آقا!
كه هيچ راه فراري به هيچ جانب نيست

مرا در گیر چشمت کن مرا درگیر ابرویت


مرا درگیر چشمت کن، مرا درگیر ابرویت
زمینگیرم بکن با آن سیاهی لشکر مویت

مرا درگیر عشقت کن ، چنانکه مولوی را شمس
سماعم را دوچندان کن به آهنگ النگویت

من آن زنبور مایوسم، دهانم خالی از شهد است
و ماندم با چه رویی بوسه خواهم زد به کندویت

برایم با تو بودن لذتی دیگر نخواهد داشت
جز اینکه لحظه ای می ایستم پهلو به پهلویت

دلیل موشکافی های صائب، بافه ی موهات
دلیل نکته سنجی های بیدل، خال هندویت

بپوشان چهره ات را از نگاه شاعران شهر
نمی خواهم بپیچد در تغزل ها هیاهویت

 

مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود

مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود
تو تر کنی لب و این شعر، شعر تر بشود

قسم به موی تو حالم گرفته است امشب
مگر تو روی بگردانی و سحر بشود

"کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن"
اگرچه فتنه و آشوب بیشتر بشود

چه می‌شود که برقصی به وزن این غزلم
چه می‌شود که همین شعرْ پرده‌در بشود

چه می‌شود که تو بانوی شعر من باشی
تمام شهر ازین راز باخبر بشود

گره ز بخت غزل‌های من گشوده شود
گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود

تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو
بخند تا غزلم عاشقانه‌تر بشود

دستهایت را بیاور...اضطرابم را بگیر

دستهایت را بیاور.. اضطرابم را بگیر
تب مرا پیچانده در خود.. پیچ و تابم را بگیر!

با گناه بوسه ای عمری به لبهایم ببخش
در عوض عمری ریاضات و ثوابم را بگیر

با تو من شهریور انگورهای عالمم
در خودت قل قل بجوشان و شرابم را بگیر

تا هنوز از عشق داغم زود رأیم را بزن
قوۀ تدبیر عقل و انتخابم را بگیر

گرچه لبهایت نپرسیدند اما گوش کن
دوستت دارم.. شنیدی؟ پس جوابم را بده..!

دارد از هرم تنم پیرهنم می سوزد

دارد از هرم تنم پیرهنم می سوزد
پیرهن جُرم ندارد، بدنم می سوزد

آتشی نیست، شراری نه لهیبی هم نه
جای برخورد نگاهت به تنم می سوزد

چشمهء زیر زبان تو چه شیرین و چه تند
تا بنوشم دهنت را دهنم می سوزد

دست چنگیز سرانگشت تو افتاده ام و
جای جای بدنم چون وطنم می سوزد

عاشقی مردن یک دفعه ز غم نیست که از-
متولد شدنم تا کفنم می سوزد

واژه ها تاب نشستن به عروضم را نیست
فعلاتن فعلن فاعلنم می سوزد.

وقتی دلت از دل ما فاصله دارد

وقتی که دلت از دل ما فاصله دارد،
هر روز دلم لرزش صد زلزله دارد

کم حرفم وساکت که نگویم زشکایت
گرنه دلم از دست توصدها گله دارد

هرروز عزادارم وعشقت همه روزه
بردرد دل من هوس هلهله دارد

دورم زهمه عالم وآدم ،تو بگوکیست
که حوصله ی آدم بی حوصله دارد؟

امّا خودمانیم ،غم عشق تو بد نیست
اعماق دلم آرزوی سلسله دارد

از جام لب سرخ غمت مست نبودن
حکمی ست که سرتاسر آن مسئله دارد !

مگر نه اینکه تو دنبال راحتی هستی؟

مگر نه اینکه تو دنبال راحتی هستی ؟
چرا پس عاشق این مرد پاپتی هستی ؟

چگونه عاشق این مرد بد قلق شده ای ؟
تو وامدار عجب صبر و طاقتی هستی !

به روی سینه ی من سر گذار و گوش بده
که سرسپرده ی یک بمب ساعتی هستی

تمام شهر و عتیقه فروش ها جمع اند
مگر چه ای تو که اینگونه قیمتی هستی ؟

تو قاتلی و همواره تحت تعقیبی
چرا که صاحب آن چشم لعنتی هستی

تویی که اهل مد با کلاس امروزی
چگونه لایق یک یار سنتی هستی ؟

چقدر فاصله داریم ! من دهاتیم و
تویی که زاده ی این شهر صنعتی هستی

به بیت آخر این شعر می رسیم اما
هنوز عاشق این مرد پاپتی هستی

 

تو هم خنجر بزن من زخم کاری دوست دارم

تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم 
شبیه موزه هایم ، یادگاری دوست دارم

شکوه بیستون هستم که از تکرارها خستم
بیا فرهاد شو ، من کنده کاری دوست دارم

فقط لج می کنی من عاشق این کارها هستم
گلم من شاعرم ناسازگاری دوست دارم

تو دعوت نیستی در خلوتم اما بیا گاهی
بیا که میهمان افتخاری دوست دارم

تو مثل بهمنی آرامی و محجوب اما من
شبیه منزوی ، دیوانه واری دوست دارم

تو خود را دوست داری ، آینه این را به من گفت و
بدان من آنچه را که دوست داری ، دوست دارم
                                                

شعرم کنار چشم تو تکمیل می شود

شعرم کنار چشم تو تکمیل می شود
هر لحظه ،عاشقی،ز تو تشکیل می شود

یک روز ،عاقبت همه ی شعر های من
در خنده های ناب تو تحلیل می شود

وقتی که پلک می زنی انگار لحظه ای
دنیای شعر ، یکسره تعطیل می شود

هر روز در تخیل من ،برق چشم تو
مفعولُ فاعلاتُ مفاعیل می شود

شعری که از صفای حضور تو دم زند
در عرش و فرش ،لایق تجلیل می شود

مجموعه ی تمام هنرهای شاعری!
شعرم کنار چشم تو تکمیل می شود

                           حسین دهلوی

گاهی بیا دیدار من ...دیدار هم خوب است

گاهی بیا دیدار من... دیدار هم خوب است
با دیدن لبخند تو بیمار هم خوب است

این روزه وا می کنم با بهترین خرما
بوسیدنت در لحظه ی افطار هم خوب است

یک اشتباهی از من و یک اخم طولانی
شاید نمی دانی کمی هشدار هم خوب است

هرچیز بی ارزش کنارت ارزشی دارد
روی لبت باشد اگر سیگار هم خوب است
 
بودن کنار تو مرا هم مثل تو کرده ست 
وقتی کنار گل نشیند خار هم خوب است

با هم به یک نقطه نگاهی می کنیم اما
 دستم اگر لرزیده عکس تار هم خوب است

من با تو تا هر قله ای قصد سفر دارم
حتی اگر بالا روم از دار هم خوب است

در شعرهای قبلی خود گفته ام..... آری...
با خنده ها یت قهوه ی قاجار هم خوب است

پهن شد سفره احسان همه را بخشیدی

 پهن شد سفره ي احسان، همه را بخشيدي
باز با لطف فراوان همه را بخشيدي

ابر وقتي كه ببارد همه جا مي بارد ،
رحمتت ريخت و يكسان همه را بخشيدي

گفته بودند به ما سخت نميگيري تو...
همه ديديم چه آسان همه را بخشيدي

يك نفر توبه كند با همه خو ميگيري
يك نفر گشت پشيمان همه را بخشيدي

اين گنهكاري امروز مرا نيز ببخش
تو كه ايام قديم ، آنهمه را بخشيدي

حيف از ماه تو كه خرج گناهان بشود
تو همان نيمه ي شعبان همه را بخشيدي

داشت كارم گره ميخورد ولي تا گفتم
" جان آقاي خراسان " همه را بخشيدي

بي سبب نيست شب جمعه شب رحمت شد
مادري گفت "حسين جان "همه را بخشيدي 

تو از احوال آهوی خیالم خوب آگاهی

تو از احوال آهوی خیالم خوب آگاهی
که پاهای سبک دارد بمانند پر کاهی

و میدانی بجز از سبزه زار خاطرات تو
ندارد در تمام این زمین دیگر چراگاهی

چرا با این همه دانستگی هایت در این مورد
کمی نا مهربان هستی، دیگر او را نمیخواهی؟

به مثل کودک لجباز میخواهد ترا از من
همیشه این جدل جاریست، هر ازگاه و بیگاهی

شکاریهای بسیارِ سر راهش کمین دارد
شکارش میکند روزِ، بدامانت بدِه راهی !